نسیم بهار
ای نسیم دل انگیز بهاری وزیدن آغاز کن
که لکه های سیاه ابرهای ناشناخته سایه بر وجودم افکنده است .
برخیز !
سایه از دیدگانم بردار که گل های رنگارنگ رهگذارها شقایق را از من کتمان می کنند.
وزیدن آغاز کن .
بگذار لطافت دستانت ، نوازشگر وجود پر احساسم باشد.
بگذار در زمستان دلم تولد بهار را جشن بگیرم .
چه جای نشستن است ؟!!!
وزیدن آغاز کن
و کتاب کهنه سرنوشت را در چمن زارها و بوته زارهای دور دست پراکنده کن
تا مرغان چمن ورق های پاره پاره آن را در منقار بگیرند و از آن برای نوادگان خود
قصه های پر غصه بسازند .
نگاهم کن و چشمانت را باز نگه دار تا بی باکانه در اعماق آن فرو روم
و مروارید خوشبختی را از آن بیرون کشم !
ای تمام پاکی ها دریچه قلبت را به رویم بگشا که مهمانی پشت در است
از دریایی لایتناهی ولی صادق و مصمم !!





